The path that led to you again...

The last part...
«تهیونگ»
وقتی چشمم به او افتاد چشم هایم ۳۶۰ درجه تغییر کردند.
چقدر زیبا شده بود.
هنوز همان موهای بلند و قهوه ای را داشت... همان جذاب++-یت، همان بد++-ن خوش فرم....
اما....
آن پسر بچه...
خیلی شبیه دختر بود...
سعی کردم خودم را عادی نشان دهم اما این قلب لعنتی.....
یعنی دوباره ازدواج کرده؟
با سردی به دختری که قبلاً مال من بود گفتم:
«برای چی اینجایی؟»
دخترک از لحن سرد پسر به تته پته افتاد.
«خب....خب....»
تهیونگ با کلافگی هوفی کشید و علی رغم میل باطنیش با تندی گفت:
«خب چی؟»
ات با ناراحتی به پسر بچه کنارش که فقط با ذوق به پدرش زل زده بود اشاره کرد.
« پسرمون.... پسرمون میخواست باباشو ببینه...»

وقتی اون حرف را زد خشکم زد...
یعنی چی؟ ان پسر بچه کیوت...بچه من بود ؟
اما.... اما چرا تمام این مدت ازم قایمش کرد؟
«چرا تا الان بهم نگفتی؟ (عصبانی)»
دختر زبانش بند آمده بود....
نمی‌دانست چه جوابی بدهد...
البته که حقم داشت چون نباید وجود پسرک را از او قایم می‌کرد.
تهیونگ با کلافگی دستی لای موهای سیاهش کرد.
«جواب منو بده ات.»
قبل از اینکه دختر حرفی بزند پسر بچه محکم زانو های پدرش را در آغوش گرفت.
قند تو دل تهیونگ آب شد اما باز هم با محکمی به ات نگاه میکرد.
«چون.... فکر میکردم این درست ترین کاره.»
«واقعا که... یعنی چی درست ترین کاره؟
درست ترین کار این بود که منو از بچم محروم میکردی؟
این بود که بچمو با حسرت بزرگ میکردی؟
هه... واقعا مسخرس.»
تهیونگ دختر را نادیده گرفت و تمام را توجهش را به پسرکش داد و زانو زد تا به قد کوتاه پسر برسه.
با مهربانی و عشق به او نگاه کرد.
«اسمت چیه خرگوش کوچولو؟»
پسرک با ذوق به پدرش نگاه کرد.
«اسم من هاجونه... و شما... پدر منین؟(لحن بچگونه)»
تهیونگ آرام خندید.
«اره من پدرتم. و دیگه هیچوقت نمیزارم تنها باشی. هیچوقت...»
پسرک با ذوق هورا کشید و پدرش را با دستان کوچکش بغل کرد.
قلب تهیونگ از کیوتی پسرکش به درد آمد.
تهیونگ پسرکش و دختر را به داخل خانه راهنمایی کرد.
بعد از نیم ساعت بازی کردن به پسرکش گفت:
«میشه بری تو اتاق طبقه بالا؟ با مامانی می‌خوام حرف بزنم.»
هاجون بوسه ای رو گونه پدرش گذاشت و با خوشحال رفت به اتاق طبقه بالا.
تهیونگ وقتی مطمئن شد پسرک رفته دس++--ت دختر را کشید و پرتش کرد روی مبل و دستانش رو مانند حصاری بین دختر گذاشت.
«از اولم نباید به حرف اون آدمای لعن++--تی گوش میدادم.
دیگه نمیزارم از پیشم بری. حتی اگه خودت نخوای تو و پسرمون رو پیش خودم نگه میدارم.»
دختر با حرص خواست پسر رو هل بده اما او زودتر متوجه شد و م+-+چ هایش را با یک دست گرفت و بالای سرش قفل کرد.
دست دیگرش کم++--+ر دختر را پیدا کرد و دلتنگی اش را با بو++++---سه ای فرانس+++---وی ثابت کرد...
دخترک فقط با تعجب به حرکات پسر نگاه میکرد.
اما چطور می‌توانست به مقاومت ادامه دهد؟
بالاخره خودش هم قبول کرد که هنوز قلبش برای او می‌تپد....




‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌‌ ‌ ‌ و دݛ پایان این ک‍‌تاب‌ ۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫۫ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌نقطهٔ اي نمی‌گذاݛم تا شبیهٔ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌
‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ حسـ‌୧୭ـم به تۆ پایانئ نداشتهٔ باشد



the end...

با همکاری:𝑾𝒚𝒍𝒅𝒆𝒓 & 𝑰𝒂𝒏

لایک:7
کامنت:3
فالو:4
بازنشر:2
«خب خب... این چندپارتیم تموم شدد.. امیدوارم خوب باشه...»
دیدگاه ها (۱۶)

فالو شه.

فالو شه.@bts_fic_ju

The path that led to you again...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط